شامگاه پيش نيز بر اساس عادت معهود خودمان رفتيم به مراسم عيش و نوش.![]()
به قهوه خانه اي رفتيم ترنج نام....ناگُهان ياد آخرين باري كه به بهشت زهرا براي مراسم تشييع پسر عموي دختر خاله ي دايي بزرگمان رفته بوديم انداخت..پدر سوخته مثل شهر اجنه بود...لهذا ما نيز زُمان را غنيمت شمرده و در اتاقكي پُلاستيكي در كنار بخاري جايي براي خود دست و پا كرديم...
با فك و فاميل و عمو و پدر و ماد و زن عمو و ما يتعلق به دوگوله هامان را روي هم ريخته و از ني پيچ آخرين بافت بصل النخاعمان در يافتيم كه امشب همه جوجه با استخوان پايه اند...بُدون معطلي گارسوون را صدا زده و غذاي مورد نظر را انتخاب نُموديم...بعد از قريب به 25 دقيقه كه دل و روده مان تصادف ناجوري با هم كرده بودند...غذا را آوردند..به محض ورود اولين سيخ جوجه عمويمان به چنان سرعتي كه باعث شد در آن لحظه كف كنيم سيخ را از دستمان قاپيد و سيخ جوجه رفت كه رفت...![]()
خسته تان نميكنم...بعد از اينكه همه تا بيخ دندان عقلشان خوردند و گمنث شدند تازه يادمان آمد كه باغ مظُفر انقريب است شروع شود....همگي با هم زديم به در بي خيالي ...تا اينكه بالاخره خُسته شديم و به منزل برگشتيم ...و
پ.ن1:به -1 نفر از دوستاني معني كلمه گمنث را به ما اعلام كنند به قيد شير يا خط يك دستگاه جوجه با استخون تقديم نميكنيم...
پ.ن2:به علت آب گرفتگي معابر ادامه داستان امكان پذير نبود...همينه كه هست![]()
+ حال كردم بنويسم... ساعت 10:37 توسط ممل پاتر |