تبليغاتX
سنجاق قفلی -

پنجشنبه كه ميشه همه ي اهل خونه ي ما به فكر اين مي افتن كه شب كجا برويم!!
اما بهترين گزينه اي كه از بين اين همه حاي حورواحور به دوگوله ميزنه طرقبه ، ديزي سيد ، با عمو ايناست...
از كلاس زبان كه ميام ميبينم همه يه جوري مشغول مرتب كردن خودشونن تا جلو بقيه خوب در بيان...بابام سيبيلاشو صاف ميكنه و يه دست جوراب تميز همسردوز پاش ميكنه ...مامانم هم داره لباس خوشگلاشو از تو گنجه در مياره و ادكلن ميزنه و مشغول دوختن جورابهاي لنگه به لنگش ميره ((ولي با اين همه من يكي قربونش برم))...خواهربزرگم داره فكرميكنه وبا صداي بلند ميگه آخه من امشب چي بپوشم...!!
خواهر بزرگ بزرگه_سلطان_ هم با خونسردي تمام از اين اتاق به اون اتاق ميره و هي خودشو چك ميكنه تا وسط مجلس برررررررررق بزنه!!
خودمم كه ..چي بگم..آقا ..دسته ي گل...اصلا مجلس بي من صفا نداره... ولي نكته ي خوبش جاييه كه سوارماشين شده و تا طرقبه مي تركونيم البته از نوع پدر مادر پسند...تاااااا...ميرسيم به ديزي و يه دست پياز مبثوت و نوشابه و... بعد از اينكه شام خورديم و گمنث شديم تازه موقع صحبت كردن و انجام صله ارحام توسط دو طرف ميشه...خلاصه...وقتي برميگرديم خونه تازه ياد امتحان فيزيك فردا و شب زنده داري به مناسبت شب زجر مي افتيم و......
     ((ادامه ي صبح بعد در برنامه ي بعد))
برگرفته از رمان ماجراهاي ممل پاتر و ديزي سنگي

پ. 1:از تمام خوانندگان گرام كه مي خواهند تمام متن رمان را بخوانند تقاضا ميشود به شماره حساب
0000-0000 هر قدر دلتون خواست واريز نماييد...
با تشكر...مجمع عمومي ديزي شناسيسم.

+ حال كردم بنويسم... ساعت 19:31 توسط ممل پاتر |