تبليغاتX
سنجاق قفلی

در این قسمت میخوام تاریخچه ای از خاندان برزگ و جلیل و شکیل و باحال و ایول دار سنجاقکان قفلیان   صحبت کنم:

بگذارید از جد بزرگوارم حاج آقا سنجاقک الدوله , از درباریان زمان مظفرالدین شاه که خیلی باهاش حال میکنم بگم.

ایشان در سال 3007 میلادی در ایالت سنجاقاک از حوالی سوزن میخی متولد شد.

به علت ذیغ وقت ادامه ی شرح حال در پست بعدی.

+ حال كردم بنويسم... ساعت 18:48 توسط ممل پاتر |


در این صودای بیکاری /کصی محتر نمیخواهد

دروق گفطم که بی دردی/زده توی صرم هاشا!!

+ حال كردم بنويسم... ساعت 18:48 توسط ممل پاتر |


happy valentain داشتم با خودم فکر میکردم چرا اسم این روز رو گذاشتن ولنتاین و چرا در این تاریخ و اصلا چرا به وجود اومد؟؟؟؟؟؟ولی ییهو یه چیز سبز با رگه های خاکستری از فرق سرم زد بیرون....تا حالا سی پی یو سوزی کلم رو ندیده بودم؟؟؟

+ حال كردم بنويسم... ساعت 20:26 توسط ممل پاتر |


امروز كه داشتيم براي سينه زني و زنجير زني به طرف حرم ميرفتيم(نكته:من مشهدي ام.)ييهو وسط خيابون  يه گروهي شروع كردن به درست كردن علم و چادر.خودشون كه ميگفتن ميخوان  تعزيه بخونن.بعد از يك ساعت كه شروع شد .
(به علت ذيغ وقت اولاش سانسور شد.) به جاهاي گريه ناكش رسيده بود كه ييهو گريم گرفت...نميدونم چه جوري ولي اون طور كه بابام ميگفت ، من با صداي بلند گفتم:"ماااااااامااااااان.."يعني از خجالت تركيدم.ملت هم كه فقط منتظر يه همچي مواقي اند.يه عده كه زدن زير خنده..يه عده بيخيال بودن...يه عده  هم كه اصلا حواسشون به من نبود...
پيام بهداشتي 1 : هيچ وقت جلوي دشمن كلمه ي "مامان " را به كار نبريد.
پيام بهداشتي 2: اگه پول داري فراوون...
اگه ليسانس داري ...الگانس داري ....اگه شوهر داري ...سه تا پسر داري .........خوب داشته باش تا اموراتت بگذره

+ حال كردم بنويسم... ساعت 15:20 توسط ممل پاتر |


شامگاه پيش نيز بر اساس عادت معهود خودمان رفتيم به مراسم عيش و نوش.
به قهوه خانه اي رفتيم ترنج نام....ناگُهان ياد آخرين باري كه به بهشت زهرا براي مراسم تشييع پسر عموي دختر خاله ي دايي بزرگمان رفته بوديم انداخت..پدر سوخته مثل شهر اجنه بود...لهذا ما نيز زُمان را غنيمت شمرده و در اتاقكي پُلاستيكي در كنار بخاري جايي براي خود دست و پا كرديم...با فك و فاميل و عمو و پدر و ماد و زن عمو و ما يتعلق به دوگوله هامان را روي هم ريخته و از ني پيچ آخرين بافت بصل النخاعمان در يافتيم كه امشب همه جوجه با استخوان پايه اند...بُدون معطلي گارسوون را صدا زده و غذاي مورد نظر را انتخاب نُموديم...بعد از قريب به 25 دقيقه كه دل و روده مان تصادف ناجوري با هم كرده بودند...غذا را آوردند..به محض ورود اولين سيخ جوجه عمويمان به چنان سرعتي كه باعث شد در آن لحظه كف كنيم سيخ را از دستمان قاپيد و سيخ جوجه رفت كه رفت...
خسته تان نميكنم...بعد از اينكه همه تا بيخ دندان عقلشان خوردند و گمنث شدند تازه يادمان آمد كه باغ مظُفر انقريب است شروع شود....همگي با هم زديم به در بي خيالي ...تا اينكه بالاخره خُسته شديم  و به منزل برگشتيم ...و
پ.ن1:به -1 نفر از دوستاني معني كلمه گمنث را به ما اعلام كنند به قيد شير يا خط يك دستگاه جوجه با استخون تقديم نميكنيم...
پ.ن2:به علت آب گرفتگي معابر ادامه داستان امكان پذير نبود...همينه كه هست

 

+ حال كردم بنويسم... ساعت 10:37 توسط ممل پاتر |


اگر هر روز ساعت 6.5 توي صف نانوايي مي ايستي!

اگر توپتان وقتي داشتيد با برو بچ گل كوچيك مي زديد رفت تو خونه ي همسايه!

اگر مدادسياهتون سوسمار نشونه!

اگر هر روز تو گيم نت براي شرطي كانتر پلاس هستيد!

اگر فردا امتحان شيمي و عربي داريد و نمي دونيد جلد كتابتون چه رنگيه !

تبريك  ميگم! شما واجد شرايط براي شركت در انتخابات هستيد...

نگران نباشيد ...

فقط يك ويلاي شمال را به نام ما بزنيد تا اسم شما را از صندوق بيرون بياوريم!

100% تضميني..

پ.ن:اقساط بلند مدت ،كوتاه مدت،بلا عوض،با بهره، بي بهره خلاصه همه نوعش پايه ايم!

+ حال كردم بنويسم... ساعت 5:38 توسط ممل پاتر |


پنجشنبه كه ميشه همه ي اهل خونه ي ما به فكر اين مي افتن كه شب كجا برويم!!
اما بهترين گزينه اي كه از بين اين همه حاي حورواحور به دوگوله ميزنه طرقبه ، ديزي سيد ، با عمو ايناست...
از كلاس زبان كه ميام ميبينم همه يه جوري مشغول مرتب كردن خودشونن تا جلو بقيه خوب در بيان...بابام سيبيلاشو صاف ميكنه و يه دست جوراب تميز همسردوز پاش ميكنه ...مامانم هم داره لباس خوشگلاشو از تو گنجه در مياره و ادكلن ميزنه و مشغول دوختن جورابهاي لنگه به لنگش ميره ((ولي با اين همه من يكي قربونش برم))...خواهربزرگم داره فكرميكنه وبا صداي بلند ميگه آخه من امشب چي بپوشم...!!
خواهر بزرگ بزرگه_سلطان_ هم با خونسردي تمام از اين اتاق به اون اتاق ميره و هي خودشو چك ميكنه تا وسط مجلس برررررررررق بزنه!!
خودمم كه ..چي بگم..آقا ..دسته ي گل...اصلا مجلس بي من صفا نداره... ولي نكته ي خوبش جاييه كه سوارماشين شده و تا طرقبه مي تركونيم البته از نوع پدر مادر پسند...تاااااا...ميرسيم به ديزي و يه دست پياز مبثوت و نوشابه و... بعد از اينكه شام خورديم و گمنث شديم تازه موقع صحبت كردن و انجام صله ارحام توسط دو طرف ميشه...خلاصه...وقتي برميگرديم خونه تازه ياد امتحان فيزيك فردا و شب زنده داري به مناسبت شب زجر مي افتيم و......
     ((ادامه ي صبح بعد در برنامه ي بعد))
برگرفته از رمان ماجراهاي ممل پاتر و ديزي سنگي

پ. 1:از تمام خوانندگان گرام كه مي خواهند تمام متن رمان را بخوانند تقاضا ميشود به شماره حساب
0000-0000 هر قدر دلتون خواست واريز نماييد...
با تشكر...مجمع عمومي ديزي شناسيسم.

+ حال كردم بنويسم... ساعت 19:31 توسط ممل پاتر |


وقتي مامان باباها مي خوان با ما رفيق بشن...

مامان باباها به چند حالت ممكنه بخوان با ما طرح دوستي بريزن و ما رو از مسير گمراه كنن!!

مثلاً وقتي احساس ميكنن فرزند دلبندشون چه جوري نيم ساعته به مدرسه ميرسه(بايد يك ساعت تو راه باشه تا حساب كار دستش بياد...)

يا وقتي كه فكر ميكنن فرزند دلبندشون به كارهاي خلاف رو آورده و مي خواد ته و توه قضيه رو بالا بيارن!

يا اينكه خيلي بيكار شدن و يه سرگرمي جديد براي پر كردن اوقات فراغت پيدا كردن...

يا شايدم..نميدونم..حتماً چند تا دليل ديگه هم هست...

+ حال كردم بنويسم... ساعت 19:8 توسط ممل پاتر |


سرده!!!

ايي سرده!!خيلي سرده!!!ازاون كه فكر ميكني سردتره!!اصلا دست Ice Age 2 رو از پشت بسته...!!شدتش موي تنت رو سيخ ميكنه....مي پرسي چيه؟؟عمراً اگه بگم؟؟!!چي ..نه ..هوا..نه..غذا...نيست...يخ...نه...توجيب...نه..جك هم نيست...يه چيز ديگست!!فهميديد!!!...

 

+ حال كردم بنويسم... ساعت 19:5 توسط ممل پاتر |


 

گويند تعداد بيكاران اين عالم هپروت از سرحد 85 ميليون راس هم گذشته است....ولي چگونه؟!چند حالت وجود دارد كه ممكن است اين نظريه را توجيه كند..!!لهذا اين چند ميليون راس يا پارتي ندارند...يا ميگويند:((ما كار نداريم و غم كار نداريم.....ما كا به جز قليون و سيگار نداريم))يا اينكه زدن به در لاشخوري....

در هر صورت هركدام از اين سه حالت كه باشد بايد فرض خلف را با يك مثال نقض رد كرده،از تابع بيت دوم لگاريتم گرفته و حاصل را به عدد پي (3.14) اضافه كرده تا مقدار علافي شما به تقريب دو درصد مشخص شود....

+ حال كردم بنويسم... ساعت 19:3 توسط ممل پاتر |


يه آسمون بي ابر...
يه درياي بي موج....
يه كف دست ....
يه شاليزار گندم....همش مثل دل كوچيكم صاف صافه...
پ.ن:هويييي!!!بچه جان...كفشمو كجا ميبري...

+ حال كردم بنويسم... ساعت 15:20 توسط ممل پاتر |



با درود وسلام بيكران خدمت اعظم همايوني ممالك السلطنه خان بالا دست ميرسانم اين بنده حقير ممل الدوله از شما شاعر و عارف فرزانه ،دانا تقاضا ميكنم اين جانب را به مرحمت و كرم همايوني ببخشاييد و خير دنيا و آخرت را براي خودتان خريداري  فرماييد...
پ.ن1:اين عذر خواهي را به معلم زبان مدرسه مان به علت 0.25 تقلب در امتحان تقديم مينمايم....
پ.ن2:تازه من استعدادهاي درخشان مشهد(هاشمي نژاد) درس ميخونم...گفتم بدوني با كي طرفي....ولي بي ريا بود هااااااا....

+ حال كردم بنويسم... ساعت 20:49 توسط ممل پاتر |


توی زندگی آرزوهای زیادی دارم و داشتم...ولی برای اینکه نه شما سرتون درد بگیره نه خودم کف کنم(برم روی نمودار)چند تا دونه درشتهاش رو میگم تا مزنّه دستت بیاد....
آرزو داشتم از همون روز اولی که به دنیا اومدم توی سرم به جای مو سنجاق قفلی بود....(از علایم سنجاق زدگی شدید)
وقتی سوار یه پیکان گوجه ای ۵۷ میشم...همه با حسرت نیام کنن....
یا به جای سنگ کاغذ قیچی می گفتن سنگ ستجاق قیچی...
یا توی خواب یه سنجاق قفلی بهم الهام بشه و من رو به درجه رفیع و والای سنجاقک نایل کنه....
فکر کنم دیگه بسه...اه!!! نخند بچه...مگه خنده داره...!!!نخند مسواک گرون میشه.....!!!!!
پ.ن:بقیه آرزوها به علت مغایرت با دین مبین اسلام فیلتر شد؟؟!!!

+ حال كردم بنويسم... ساعت 19:11 توسط ممل پاتر |